خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بسکه سر زده مژگان او بدلها رفتحدیث شوخی و بیباکیش بهر جا رفت
۲
چگونه خاطر جمع از فلک طمع دارمدرین زمانه که جمعیت از ثریا رفت
۳
بدامن آمد و آسود بیقراری اشکدگر چه شور کند سیل چون بدریا رفت
۴
متاع اشک اگرچه بخاک یکسان شدبیاد قامت او کار ناله بالا رفت
صفحهٔ ۱ از ۳