شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۱۲۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
توبه کردم مستی از چشم بتان افتاده استتاک را هم از خزان آتش بجان افتاده است
۲
دست تاکش بشکند گر بر در عیشست قفلکز چنین سر پنجه پهلوان افتاده است
۳
شیشه کی باشد که در پیشت دلی خالی کندشکوه ها دارد چو ساقی سر گران افتاده است
۴
بوی خون آید از آن راهی که ما سر کرده ایمنقش پا هر گام چون برگ خزان افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth