خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
منم که داغ بلا گلشنی بنام منستگل شکفته من حلقه های دام منست
۲
چنان نمک که توان بست خون ناحق از آنملاحتی است که با سرو خوشخرام منست
۳
قلم نمی شکند، نامه ات نمی سوزدزبان کلک تو بیزار چون زنام منست
۴
مرا بدام حوادث، زحرص دانه کشیدکدام دانه بغیر از گره بدام منست
صفحهٔ ۱ از ۳