خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه ز می هرجا تنکظرفی که برد از پا فتادآنکه لاف پهلوانی زد هم از صهبا فتاد
۲
گردباد از سیر صحرا پای در دامن کشیدنوبت هاموننوردی تا با شک ما فتاد
۳
گریه نبود دیدهام گر دجلهافشانی کندکآب در چشمم ز دود آتش سودا فتاد
۴
تا دم آخر بود سر در هوا مانند شمعدیده هرکس که بر آن قامت زیبا فتاد
صفحهٔ ۱ از ۲