خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۲۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دست مشاطه اگر زلف ترا تاب دهدخون دلها گل رخسار ترا آب دهد
۲
کاش بخت سیه از دیده شب بیدارمروشنی را بستاند بعوض خواب دهد
۳
خون دل رو بکمی کرده ز سوز تب هجرآنقدر نیست که یک آبله را آب دهد
۴
شکل ابروی تو خونریز چنان شد که امامسوی مسجد چو رود پشت بمحراب دهد
صفحهٔ ۱ از ۲