شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۲۹۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بلب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمدچنان آسان که گفتی حرف از دل بر زبان آمد
۲
تو بی پروا ندیدی تا هما بر استخوان ماندانستی که گاهی بر سر ما می توان آمد
۳
بخون خوردن چنان دل عادتی دارد که جام میبدست هر که دید از شوق آبش در دهان آمد
۴
بکج رفتاری و ناراستی عالم چنین مایلچسان تیر مراد ما تواند بر نشان آمد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth