خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا مسوز که نازت ز کبریا افتدچو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد
۲
غمِ زمانه ، ز ما بیدلان ندارد ننگ،بسان دزد که در خانه گدا افتد
۳
لباس فقر بزاری نصیب هر کس نیستخوشا تنی که بر آن نقش بوریا افتد
۴
دلم ز همرهی اشک وانمی ماندنه آتشی است که از کاروان جدا افتد
صفحهٔ ۱ از ۳