خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کی بود سرگشتگی ها را دل از سر واکندخویش را دیوانه یک شهر و یک صحرا کند
۲
پا اگر فرسود شاید دستگیر تن شودهمچو نقش بوسه در یک آستان مأوا کند
۳
سود سودای نمک ما را سوی کشمیر برداعتباری بخت شور آنجا مگر پیدا کند
۴
دوستان نازک مزاج و ما بسی نازک دماغچون کسی اوقات صرف پاس خاطرها کند
صفحهٔ ۱ از ۲