خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو شمع گرمی آن بیوفا زبانی بودشکفتگیش گل کینه نهانی بود
۲
ز زهر فرقت احباب کم نشد تلخیاگر چه عمری در شهد زندگانی بود
۳
بگرد میکده ها گردم و نمی یابماز آن شراب که در ساغر جوانی بود
۴
مرا ز کار جهان بیخبر که می گوید؟گذشتن از همه کاری ز کاردانی بود
صفحهٔ ۱ از ۳