شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۴۰۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش؟کشد زآیینه بیرون عکس را، مژگان گیرایش
۲
ره عشق ار به سر آید ندارد راه بیرون‌شدبه ساحل گر رسد کشتی همان دریا بود جایش
۳
به قتلم غمزه‌ی خونریز را همدست مژگان کنچه سود از تیغِ تنها، گر نباشد کارفرمایش؟
۴
همه رنگینی اشکم، همه رعنایی آهمز عکس آن گل رو دان، ز یاد نخل بالایش
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth