شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۴۲۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارمکه از رخش نتوانم که دیده بردارم
۲
زمانه آب متاع کسان خریده و مننیم پسند زآبی که در گهر دارم
۳
مگر بهانه ماندن شود در آن سر کویسرشک ریزم و بازش ز خاک بردارم
۴
بسوی او روم آندم که می روم از خودزخویش بیخبرم لیک ازو خبر دارم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth