خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۴۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زحرف شکوه ایام لب چنان بستمکه گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم
۲
سیاهی شب آنزلف رنگ بست نبودکه من در آن شکن طره آشیان بستم
۳
بکف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشتچو راه گریه گشادم در فغان بستم
۴
نه همتست غم چشم خویش دارم گرنظر زدیدن این تیره خاکدان بستم
صفحهٔ ۱ از ۳