شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۴۷۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
روز و شب از بس که محو آن میان گردیده‌امموی می‌ترسم برآید عاقبت از دیده‌ام
۲
صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منمنام خود را از زبان هیچکس نشنیده‌ام
۳
اشک رنگین، داغ حرمان، زخم رشک مدعیوه چه گل‌ها بهر تابوت تمنا چیده‌ام
۴
بر تنم هر جا که اشک افتد، برآید دود از آناز تف تب‌های هجران تاب از بس دیده‌ام
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth