شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۴۸۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گوهر تاجم که در دست گدا افتاده امسیر طالع بین کجا بودم کجا افتاده ام
۲
وه چه بودی گر زبام آسمان افتادمیاینچنین کز صحبت یاران جدا افتاده ام
۳
صبح من شام غریبان است از شامم مپرستا بکام غم درین غربت سرا افتاده ام
۴
با سپند سوخته گوئی که از یک مزرعیمیکقلم از دیده نشو و نما افتاده ام
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth