شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۴۸۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تمام دردم و روی دوا نمی بینمبچشم خواهش خود توتیا نمی بینم
۲
براه دیدنت از بس نگاه ضبط کنمدمیکه راه روم پیش پا نمی بینم
۳
اگرچه پرده حیرت غبار چشم منستز عشوه های نهانی چها نمی بینم
۴
بزخم اگر چه بسی کار تنگ می گیردخوشم به بخیه که روی دوا نمی بینم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth