خلوتی با اسیری لاهیجی
شمارهٔ ۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلم ز شوق رخت بی سرو سامان استجان ز سودای سر زلف تو سرگردانست
۲
عالم از پرتو حسن تو نماید روشنهمه ذرات ز مهر رخ تو تابانست
۳
بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آیار پیداست چه محتاج دگر برهانست
۴
وه چه رخسار و چه حسنست و چه ناز و شیوهکه دل و جان جهان جمله درو حیرانست
صفحهٔ ۱ از ۲