خلوتی با اسیری لاهیجی
شمارهٔ ۱۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاجدایما سودای عشق اوست زانم در مزاج
۲
گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیبجز می لعلش ندانم درد سودا را علاج
۳
عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآکین متاع عقل را آنجا نمی بینم رواج
۴
هرکه ره یابد بملک فقر و گنج نیستیرفت بیرون از سرش سودای مال و تخت و تاج
صفحهٔ ۱ از ۲