شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیری لاهیجی

شمارهٔ ۲۰۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دوش جانم در هوای آن خط و رخسار بودشب همه شب در سرم سودای زلف یار بود
۲
با وجود روی جان افروز و قددلرباتعاشقان را از بهشت و حور و طوبی عار بود
۳
مونس دردت نه تنها این زمانم کز ازلاز غم عشق تو جان مجروح و دل افگار بود
۴
چشم جادویت بغمزه می رباید دین و دلدر فسون و مکر این جادو عجب عیار بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth