خلوتی با اسیری لاهیجی
شمارهٔ ۲۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش یارم جام می آورد و گفت این را بنوشتا که گردی مست و باشی بیخبر از عقل و هوش
۲
گفتمش من صوفیم می از کجا من از کجاگفت افسانه چه کار آید بیا و باده نوش
۳
از کف ساقی چو نوشیدم شراب آتشینمست و لایعقل برآوردم چو خم باده جوش
۴
عشق زور آورد و بودم مست و دلبر در نظرجان بشوق وصل او مستانه آمد در خروش
صفحهٔ ۱ از ۳