خلوتی با امیر شاهی
شمارهٔ ۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عمر بگذشت و دلم جز عاشقی کاری نیافتچشم یاری داشت از یاران ولی یاری نیافت
۲
ای دل از کویش ببر سرمایه درد و نیازکین متاع کاسد اینجا هیچ بازاری نیافت
۳
تا صبا زلفش برای صید دلها باز کردآن کمند فتنه را چون من گرفتاری نیافت
۴
سالها دل چون صبا طوف ریاض دهر کرددر فضای او گلی گر یافت، بی خاری نیافت
صفحهٔ ۱ از ۲