خلوتی با امیر شاهی
شمارهٔ ۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عید است و خلقی هر طرف، دامنکشان با یار خودمسکین من بی صبر و دل، حیران شده در کار خود
۲
هم مرغ نالان در چمن، هم گل دریده پیرهنهر کس به یاری در سخن، من با دل افگار خود
۳
عقلم که بودی رهنمون، خندید بر اهل جنونمن نیز میخندم کنون، بر عقل دعوی وار خود
۴
گر راز دل ننهفتمی، در خاک و خون کی خفتمیهم با طبیبی گفتمی، حال دل بیمار خود
صفحهٔ ۱ از ۲