خلوتی با امیر شاهی
شمارهٔ ۱۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای شمع رخسار ترا، تابی به هر کاشانهایوی زآفتاب روی تو، گنجی به هر ویرانهای
۲
گر عاشقی در کوی تو باید، من تنها بسمنشنودی آخر جان من، کز خانهای دیوانهای
۳
خواهم متاع جان به کف، گرد سرت گردم شبیای طایر قدس آمده شمع ترا پروانهای
۴
تا دید آن خال سیه پهلوی زلفش مرغ دلافتاد در دام بلا بیچاره بهر دانهای
صفحهٔ ۱ از ۲