شعر را زندگی کن
خلوتی با صفای اصفهانی

شمارهٔ ۳۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نشین بچشم من از خاک رهگذر ایدوستتو سرو نازی و ماء/وای سر و بر لب جوست
۲
بخاک عشق نهم سر که پای خویش درانبهر طرف که نهم راه دیگریست بدوست
۳
چنان گرفته رگ و پوستم تجلی عشقکه پوست یا رگ من نیست این تجلی اوست
۴
سکندری طلبی سر ز خط یار مپیچکه خضر آب بقا خط یار آینه روست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth