خلوتی با صفای اصفهانی
شمارهٔ ۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یار میآید مرا همواره از هرسو به چشمآنچنان پیدا که ناپیداست غیر از او به چشم
۲
روی او را پرده پندارست چشم سر ببندچشم دیگر باز کن تا بنگری آن رو به چشم
۳
چشم خود دیدم که در سودای آن سرو بلندآنچنان گرید که گویی جای دارد جو به چشم
۴
داشتم من بیگل و بیآب و بیلؤلؤی یارآب در اطراف و گل در دامن و لولو به چشم
صفحهٔ ۱ از ۴