خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۲۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشدوآبی از دیده میآمد که زمین تر میشد
۲
تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیزهمه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد
۳
چون شب آمد همه را دیده بیارامد و منگفتی اندر بن مویم سر نشتر میشد
۴
آن نه می بود که دور از نظرت میخوردمخون دل بود که از دیده به ساغر میشد
صفحهٔ ۱ از ۳