خلوتی با عثمان مختاری
بخش ۷۸ - برکشتن هر دو لشکر ازهمدیگر و گریختن زنگی زوش از بند سرخ پوش گوید
شهریارنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
. . . سرخپوشچنان بسته آورد زنگی زوش
۲
نهادند زنجیر در گردنشبه زنجیر چون شیر نر کردنش
۳
چو ازتیره شب پاسی اندر گذشتدلیران برفتند از روی دشت
۴
فرود آرمیدند یکسر به جاینه بانگ تبیره نه زخم درای
صفحهٔ ۱ از ۳