خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۲۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از دست دوست هر چه ستانی شکر بودوز دست غیر دوست تبرزد تبر بود
۲
دشمن گر آستین گل افشاندت به رویاز تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود
۳
گر خاک پای دوست خداوند شوق رادر دیدگان کشند جلای بصر بود
۴
شرط وفاست آن که چو شمشیر برکشدیار عزیز جان عزیزش سپر بود
صفحهٔ ۱ از ۳