خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۲۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
۲
دلی از سنگ بباید به سر راه وداعتا تحمل کند آن روز که محمل برود
۳
چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرمکه اگر راه دهم قافله بر گل برود
۴
ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوستهمچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
صفحهٔ ۱ از ۳