خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۲۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن نه عشق است که از دل به دهان میآیدوان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
۲
گو برو در پس زانوی سلامت بنشینآن که از دست ملامت به فغان میآید
۳
کشتی هر که در این ورطه خونخوار افتادنشنیدیم که دیگر به کران میآید
۴
یا مسافر که در این بادیه سرگردان شددیگر از وی خبر و نام و نشان میآید
صفحهٔ ۱ از ۳