خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۳۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خجل است سرو بستان برِ قامت بلندشهمه صیدِ عقل گیرد، خَمِ زلف چون کمندش
۲
چو درخت قامتش دید صبا؛ به هم برآمدز چمن نَرُست سروی که ز بیخ برنکندش
۳
اگر آفتاب با او زند از گزاف، لافیمه نو چه زَهره دارد؟ که بُوَد سُم سمندش
۴
نه چنان ز دست رفتهست وجود ناتوانمکه معالجت توان کرد به پند یا به بندش
صفحهٔ ۱ از ۲