خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۲۰۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شبها گذشت و چشم من یک لحظه آرامی ندیدبی گریه صبحی دم نزد بی خون دل شامی ندید
۲
یکشب سر شوریده ام سامان بالینی نیافتروزی دل سرگشته ام روی سرانجامی ندید
۳
نگذشت روزی یا شبی کاین جان خرمن سوختهپروانه ی شمعی نشد داغ گلندامی ندید
۴
می خواست عشق جان ستان قتل یکی از عاشقاناز من زبونتر در جهان رسوا و بدنامی ندید
صفحهٔ ۱ از ۲