شعر را زندگی کن
خلوتی با بابافغانی

شمارهٔ ۲۴۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
غباری کان گل از دامن به وقت رفتن افشاندبمیرم تا صبا همچون عبیرش بر من افشاند
۲
کسی همچون صبا در گلشن کوی تو ره یابدکه یکباره ز گرد هستی خود دامن افشاند
۳
از آن رو شعله ی شوق توام افزون شود هر دمکه چشم خون فشان بر آتش من روغن افشاند
۴
پس از من بلبلی پیدا شود در پای هر گلبنصبا خاکسترم را چون بطرف گلشن افشاند
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth