خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۳۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغولدر سرای به همکرده از خُروج و دُخول
۲
شب دراز، دو چشمم بر آستانِ امیدکه بامداد، در حجره میزند مَأمول
۳
خمار در سر و دستش به خون هشیارانخضیب و نرگس مستش به جادویی، مَکحول
۴
بیار ساقی و همسایه گو دو چشم ببندکه من دو گوش بیاکندم از حدیث عَذول
صفحهٔ ۱ از ۳