خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۲۹۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا چند بافسون جهان بند توان بودمردیم، درین کهنه سرا چند توان بود
۲
شد نقش من از تخته ی گل، چند شب و روزگریان پی خوبان شکر خند توان بود
۳
حیفست که رنجی نبرد بنده ی مقبلامروز که مقبول خداوند توان بود
۴
بی صورت شیرین و لب لعل توان زیستبی چاشنی گلشکر و قند توان بود
صفحهٔ ۱ از ۲