خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۳۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز این دل دیوانه را افتاده سودای دگروز ناله در هر کشوری افگنده غوغای دگر
۲
از شمع دولتخانهای سوزم به هر کاشانهایهر لحظه چون پروانهای در آتشم جای دگر
۳
شد جان غم پرورد من دور از مه شبگرد منبهر علاج درد من باید مسیحای دگر
۴
نی تاب من در گلشنی نی طاقتم در مسکنیسوزم بکنج گلخنی هر دم ز سودای دگر
صفحهٔ ۱ از ۲