شعر را زندگی کن
خلوتی با بابافغانی

شمارهٔ ۴۰۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سحر ز میکده گریان و دردناک شدمبراه دوست فتادم چو اشک و خاک شدم
۲
چراغ دیده ی من شمع روی ساقی بودکه زد بخرمنم آتش چنانکه پاک شدم
۳
ز راه دختر رز برنخاستم چندانکه پایمال حوادث چو برگ تاک شدم
۴
ز دلق زهد فروشان نیافتم خبریغبار دامن رندان جامه چاک شدم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth