خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۴۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چشم گریانم که میگردد ز شوقت خون در اوجا ندارد جز خیال آن لب میگون در او
۲
غنچهٔ سیراب از باران اشکم در چمنچشمهٔ خونست و غلتان لؤلؤ مکنون در او
۳
آنچه روی عالمافروز است هرسو جلوهگرکز لطافت مانده حیران دیدهٔ گردون در او
۴
چیست دانی چشمهٔ میم دهانت در سخننقطهٔ موهوم و چندین نکتهٔ موزون در او
صفحهٔ ۱ از ۲