خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۵۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا کی ای غنچه دهن گوش بهر پند کنیسخنی گو که زبان همه را بند کنی
۲
وقت آن شد که در آیی ز ره مهر و وفاتا بکی جور نمایی و جفا چند کنی
۳
چشم دارم که کشی جام و مرا جرعه دهیساغر عیش مرا پر شکر و قند کنی
۴
هوس کشتن من کن که بود غایت لطفکه بدین شیوه مرا خرم و خرسند کنی
صفحهٔ ۱ از ۲