خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۴۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چشم که بر تو میکُنم، چشم حسود میکَنمشکر خدا که باز شد، دیدهٔ بختِ روشنم
۲
هرگزم این گمان نبُد، با تو که دوستی کنمباورم این نمیشود، با تو نشسته کاین منم
۳
دامن خیمه برفکن، دشمن و دوست گو ببینکاین همه لطف میکند، دوست به رغم دشمنم
۴
عالِم شهر گو مرا، وعظ مگو که نشنومپیر محله گو مرا، توبه مده که بشکنم
صفحهٔ ۱ از ۳