خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۵۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِتو قدرِ آب چه دانی که در کنارِ فُراتی؟
۲
شبم به رویِ تو روز است و دیدهها به تو روشنو إِن هَجَرتَ سَواءٌ عَشِیَّتي و غَداتي
۳
اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتممَضَی الزَّمانُ و قلبي یَقولُ إِنَّکَ آتٍ
۴
من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدماگر گِلی به حقیقت عَجین آبِ حیاتی
صفحهٔ ۱ از ۳