خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۵۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بخت آیینه ندارم که در او مینگریخاک بازار نیرزم که بر او میگذری
۲
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرمتو چنان فتنهٔ خویشی که ز ما بیخبری
۳
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو راکآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
۴
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشتکه به هر گوشهٔ چشمی دل خلقی ببری
صفحهٔ ۱ از ۳