خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداختکمند زلف تو از شرم سر فرو انداخت
۲
چو عشق خواست که در شهر فتنه انگیزدمرا به کشور خوبانِ فتنه جو انداخت
۳
کسی به کوشش ازین ره صلاح کار نیافتجز آنکه مصلحتِ کار خود به او انداخت
۴
همین گشاد بس از دست دوش ساقی راکه کرد حلقه و در گردن سبو انداخت
صفحهٔ ۱ از ۲