خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۱۳۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا جان ز وفای دهن تنگ تو دم زداز شهر بقا خیمه به صحرای عدم زد
۲
یارب چه بلایی تو ندانم که به عالمهرجا قدم آورد قدت فتنه علَم زد
۳
چون ماه نو از دیده نهان گشت یقین شدکز فتنهٔ ابروی تو ترسید که خم زد
۴
تا کلک قضا نقش رخ و زلف تو بندداز غالیه بر صفحهٔ خورشید رقم زد
صفحهٔ ۱ از ۲