خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۱۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در ازل مهر تو با جان رقم غم میزددل آشفته ز سودای خطت دم میزد
۲
وقت ما را که تمنّای رُخَت خوش میداشتباز سودای سر زلف تو بر هم میزد
۳
تا عَلَم برکشد از عالم جان فتنهٔ عشقسروِ قدّت علَم فتنه به عالم میزد
۴
پیش از آن روز که جان دم زند از شهر وجودخویشتن را سپه عشق بر آدم میزد
صفحهٔ ۱ از ۲