شعر را زندگی کن
خلوتی با خیالی بخارایی

شمارهٔ ۱۷۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دلم از زلف تو پا بستهٔ سودا آمدبی دُر وصل توام اشک به دریا آمد
۲
گفته بودی که بپرهیز ز تیر نظرمچون نرفتیم پیِ گفت تو برما آمد
۳
آب را از نظر انداخت روان مردم چشمسوی او مژدهٔ خاک قدمت تا آمد
۴
کلک نقّاش قدر چون صور حُسن کشیدز آن میان نقش دهان تو چه گویا آمد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth