خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۱۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازدبه هر دیار که رو آورد براندازد
۲
گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزینخست تیغ تو از ذوق آن سراندازد
۳
میان ما و غمت محرمی ست لیک رقیببر آن سر است که ما را به هم دراندازد
۴
مرا ز پای در انداخت دست محنت توهزار بار برآنم که دیگر اندازد
صفحهٔ ۱ از ۲