شعر را زندگی کن
خلوتی با خیالی بخارایی

شمارهٔ ۲۰۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کسی کآشفتهٔ سودای آن زنجیر مو آمدبه هرجا رفت چون مجنون نمون شهر و کو آمد
۲
به باغ از نکهت زلفت شبی سنبل صلا دردادصبا عمری در این سودا برفت و مشک‌بو آمد
۳
به اشک این بود دی عهدم که ننهد پا به روی منز عین بیرهی عهدم دگر کرد و به رو آمد
۴
مرا حاصل همین بس از سرشک خویش ای مردمکه بار دیگر آب رفتهٔ بختم به جو آمد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth