خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۲۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شددر سرم این همه سودا زکجا پیدا شد
۲
تا نهان شد ز نظر صورت روی تو مرابر رخ از دیده چه گویم که چه ها پیدا شد
۳
آبم از روی ببرد اشک و نمی دانم چیستغرض او، که بدین وجه به ما پیدا شد
۴
با وجود خط و خال تو دل سوخته راهوس مشگ ز سودای خطا پیدا شد
صفحهٔ ۱ از ۲