خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۲۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر ندیدی کز سرای دیدهام خون میچکدساعتی بنشین در او تا بنگری چون میچکد
۲
لاله میروید به یاد روی لیلی تا به حشراز زمین، هرجا که آب چشم مجنون میچکد
۳
میکشد هردم به قصد خون مردم تیغ تازترک چشمت کز سر شمشیر او خون میچکد
۴
شبنمی باشد که از برگ گل افتد بر زمینقطرههای خون کز آن رخسار گلگون میچکد
صفحهٔ ۱ از ۲