خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۲۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستشپر خون قدحی بود همان دم بشکستش
۲
حیف است که از رهگذر کوی تو گردیبرخیزد و جز دیده بود جای نشستش
۳
هردم منشین با دگری ورنه به زودیبی قدر شود کل چو بری دست به دستش
۴
بر طرف رخت سلسلهٔ زلف معنبردزدی ست لقب هندوی خورشید پرستش
صفحهٔ ۱ از ۲